تبليغاتX
برای فرشید انصاری

برای فرشید انصاری

همیشه عاجزه کلام از گفتن معنی ناب ...

 

همه چیز عالی بود

مامان یه فرشته به تمام معنی بود

این سفر یه خاطره خیلی زیبا بود

ازت ممنونم

بوس٬ مامان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:33  توسط چشم به راه از شیراز  | 

خوبه که اینجا هست و اینجا من میتونم من باشم ... حداقل قدری بیشتر میتونم خودم باشم ...

اونقدر که میتونم بگم دلم تنگه برای گریه کردن و از سفر پیش رو میترسم ... از روبرو شدن با آدمایی که خاطره اند یا سوم شخص مفرد و تا چند روز دیگه قراره تبدیل بشن به آدمای ملموس و واقعی کلافه م ...

دروغ نمیگم که یکی از دلایل عمده این مساله همراهی مامان با منه ... مامانی که دوستش دارم ... مامانی که مجموعه وحشتناکی از اضطراب و تحقیر کردنه ...

مامانی که اضطرابش رو با تحقیر هرچی که هست و نیست دفع میکنه و من چه خوب این خصلت اون رو به ارث بردم هرچند هنوز نه به شدت اون ...

اما موج اینهمه انرژی نابودکننده مامان بیش از هرچیزی توی دنیا روی من اثر داره ... شاید واسه همینه که علیرغم اینکه از همه آدمای دنیا بیشتر دوستش دارم متقابلا از همه آدمای دنیا هم بیشتر ازش بدم میاد ...

شاید واسه همه اون چارچوبایی که نه تنها توان خارج شدن ازشون رو نداره که با شدت هرچه تمامتر با توان هر چه بیشتر سعی در تحمیلشون به همه داره ... و به عقیده من اینهمه انرژی گذاشتن دلیلی جز ترس نداره ... ترس از اشتباه کردن ... ترس ازینکه همه عمر اشتباهات فاحش دنباله دار کرده باشی ... عدم شهامت به اعتراف وقتی چیزی ته دلت آروم و زیر لب میگه: گیرم اشتباه ... مگه دیگه وقتی برای جبران باقی مونده؟ وقتی که بعد از جبران نتیجه دلچسب دراز مدتی داشته باشه ...

آخ خدا .... من می ترسم ... می ترسم تجربه تلخ تهران و اون بی آبرویی باز تکرار بشه ... از اون بعید نیست ... به توان تحمل من هم اصلا اعتمادی نیست ... تو میدونی این سفر رویارویی من با بخشی از هویت منه ... هویتی که برام مهم و ارزشمند بود و بخش عظیمیش دست خودم بود ... بی دخالت خانواده ... هویتی که من بهش مفتخرم ... لطفا اضطراب ویرونی ش رو بهم تحمیل نکن ... بذار مامان حداقل یه بار توی عمرش بفهمه که به کسی غیر از خودش هم باید فکر کنه و عقیده ای غیر از خودش رو هم محترم بدونه ...

بی انصافانه ست و گفتنش برام افتخار برانگیز نیست اما لطفا منو از شر هیولای درون مامان حفظ کن ... خواهش میکنم این سفر رو زیبا کن ... من همه چیز رو میسپارم دست تو خدای من ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:31  توسط چشم به راه از شیراز  | 

...

 

اغلب بنظرم میاد که زمان اتفاق افتادن خیلی از مسائل٬ درست نیست ...

یه جور شتاب یا تاخیر نابجا توی قصه ها هست که همه چیز رو میزنه خراب می کنه ... البته این مسلما لایه رویی و سطحی قصه است ... در اعماق شاید چیز دیگه ای در جریانه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:10  توسط چشم به راه از شیراز  | 

You, do you remember me

Like I remember you

Do you spend your life going back

.....In  your mind to that time

از سال ۸۳ و اون آخرین نگاه، نگاه کسی که با تو غریبه نیست اما دیگه اونقدرا هم  آشنا نیست، چند سالی میگذره ... اونجا باید می فهمیدم که راه تو هم خیلی از من جدا شده ... باید می فهمیدم، نه؟ ... اما چه اهمیتی داشت؟ من نبودم ... تو هم نبودی ... این وسط کسی انگار چیزی رو از دست نمیداد ... در واقع شاید مدتها بود که دیگه چیزی نبود که بخواد از دست بره ...  آدما وقتی یه جا ساکن نیستند، اغلب زمان زیادی براشون نمی مونه که بخوان پایبند چیزی بشن ... از هر کس و هر چیز فقط یه مشت خاطره جمع می کنند و ... بعد یه سفر جدید و آدمای جدید ...

دلم برات تنگ شده ... چون برگشتم ... چون مدتیه که دوباره یه جا ساکن شدم ... چون جای خالیت رو می بینم ... چون قصه های قدیمی برام رنگی تر از قصه های جدید بودند ... چون فرصت پیدا کردم به خاطره هام نقب بزنم ...

من گمت کردم فرشید ... اما هنوز یه تصویر رنگی ازت برام باقی مونده ... شاید همین هنوز قشنگترین بخش قصه است ...

بخشی که باعث میشه هنوز از به یاد آورنت رد یه لبخند کمرنگ روی لبام بشینه ....

مثل یه گنج بزرگ که میدونی هیچ کس نمیتونه اونو ازت بگیره ...

و من هنوز منتظرم که ازت رد و نشونی پیدا بشه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:19  توسط چشم به راه از شیراز  | 

3...

 

بوی یاسهای امین الدوله بازهم همه جا رو پر کرده و این یعنی بهاره، بهار شیراز  ... شیراز و اردیبهشت ... شیراز و گل ....

و زندگی همچنان جاریه و زیبا ... بی انصافیه اگه با اینهمه زیبایی بگم زندگی خالیه و چیز قشنگی برای دیدن نداره ... تمام گوشه و کنار این دنیا پر از چیزهای خارق العاده ریز و درشته ... و سهم هر روزه من ازونها خیلی زیاده ... بنابراین زندگی خالی نیست اما ...

من نمیخوام نقش یه عاشق دلداده رو بازی کنم ... گاهی وقتی از یه قصه رد می شیم، همه چیز برامون رنگ می بازه، گاهی فقط یه خاطره ازش باقی می مونه، گاهی غم، گاهی فقط یه لبخند و ...

چیزی که هست اینه که گاهی یه قصه برای ما فراتر از یه قصه است و حتی سالها بعد از تموم شدنش، هنوز دلت هوایی اون قصه است ... توی زندگی ما ازین قصه ها شاید کم نباشن اما هر قصه رنگ منحصر بفرد خودش رو داره و بعضی از قصه ها پر رنگ ترند ...

و بین همه این قصه ها اولین قصه همیشه یه چیز دیگه ست ... یه چیز تازه و ناب ... یه چیز جایگزین ناپذیر ...

من از قصه مون رد شدم ... یعنی باید رد می شدم ... اما سالها گذشته و هنوز قصه های تو برای من تازه اند ... و حالا سالهاست که به ورطه قیاس افتادم ... قیاس تو و همه دیگرانی که به اجبار یا اختیار نقشی توی زندگی من داشتند و رنگی به ذهن من پاشیدند ...

توی این قیاس، کسی که شور رو به تماشا کشید، تو بودی فرشید ... و من مدتهاست که دلتنگ اون شورم ... شوری که ازش خالیم ... شوری که فقط با تو معنی پیدا کرد ... مثل اون روز تابستونی توی کوه دراک که با غم ناب اولین قصه، غمی که خودم هم هنوز کامل بهش واقف نبودم، اومدم و با دیدن غیر منتظره تو یهو پر گرفتم ... تو بودی، توی کوه، بی اینکه کلامی بین ما رد و بدل شده باشه ... مثل خیلی از روزهای دیگه که بی کوچکترین کلامی، برنامه هامون جوری تنظیم میشد که همدیگه رو ببینیم ... و باز هم بی هیچ کلامی یه دنیا حرف بینمون رد و بدل میشد ... دلم برای همه اون روزا، غمش، شادیش، قصه هاش، بچگی هامون و ... تنگ شده ... کاش میدونستم تو هم هنوز چیزی از اون روزها رو به یاد داری ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:19  توسط چشم به راه از شیراز  | 

2 ...

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قوم دگر حواله به تقدیر می کنند

این یه جنگه ... برای تن نسپردن به تقدیری که از عشق خالی شده ... هرچند شاید تن سپردن خیلی ساده تر باشه و حتی نتایج شیرینتری هم همراه داشته باشه ... همینش یه کم ترسناکه ... جرات و جسارت و توان  آدم برای این جنگ از بین میره ...

شاید باید اول و قبل از هر چیز تکلیفم با دل خودم روشن شه ... من مدتهاست عاشق بودن رو از یاد بردم و البته باید بگم هیچ آدمی هرگز و بطور 100 در صد برای من ظرف عشق نبود ... نه ظرف عشق و نه مقصدش ... اما بعضی ها به فراخور اونچه که داشتند آینه عشق من شدن ... و اولین آینه من، تنها آینه ای بود که همپای من شور رو به تماشا کشید ... اولین آینه ای که شاید من کمی نامهربون گذاشتم سالها خاک بگیره ... شاید هم نه از سر نامهربونی ... شاید از سر پایبندی به چیزهایی که به نوعی اعتقاد من بودند، و قدری هم از سر دلخوری البته ... بهرحال این چیزی بود که اتفاق افتاد و گذشت ... شاید هم بهترین حالت ممکن بود اونچه که گذشت ...

حالا برای من دوباره چند سالی میشه که جسته و گریخته خاک این آینه رو پاک می کنم و فکر میکنم که سادگی این آینه چقدر برام قشنگ و آرامبخشه ... سادگی کودکانه و پاک اولین تجربه ...  با اینکه اون آینه هیچوقت مال من نبود، یا بهتر بگم مال من تنها نبود ... و من از همون روزای اول میدونستم ... توی روزای بعد قصه هم اینو میدونستم ...

آره فرشید من میدونستم که پرنده های آسمون تو یکی دو تا نیستند ... شاید واسه همین نمیخواستم توی این آسمون گم بشم ...

من نمیخواستم یه ستاره کم سو باشم ... قصد من خورشید شدن بود ... تو جسور بودی ... توی اوج نوجوونی ... هرچند بچگی ما – توی هر برخورد – به دعوا گذشت ... اما توی نوجوونی من تو عزیز بودی چون من شهامت وجودت و غرورت رو دوست داشتم ... شاید دلخوری من از تو خیلی بیجا نبود اگر انتظار داشتم محکم تر از این حرفها بیای و مردونه تر از اونچه گذشت حرفت رو بزنی ... شاید هم بیجا بود اگر به یاد بیارم که توی اون قصه تو یه پسر 16 ساله بودی و آخر قصه تازه فقط 20 سالت بود ... شاید اونهمه قدرت و شهامت که من میخواستم در توان پسری به سن تو نبود ... شاید منم بی تقصیر نبودم که نمیذاشتم ازین نزدیکتر بشی ... اما من ازین بابت ناراحت نیستم ... چون این قصه اگه توی اون روزا باعث میشد ما بهم نزدیکتر بشیم، شاید برای ابد از هم دورمون میکرد ... هرچند الان هم خیلی ازت دورم اما خوشم که دلم هنوز میتونه از به یاد آوردن خاطرات تو کودکانه شاد بشه ( تو رو نمیدونم ) ...

بهاره ... و کوچه همچنان از تو و بوی تو خالیه ... کاش قبل از گرمای تابستون، گرمای وجود تو به این کوچه و به قلب من پا بذاره عزیز قدیمی من ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:25  توسط چشم به راه از شیراز  | 

اولین سلام ...

 

سلام

من اومدم اینجا بنویسم و بنویسم تا یه عزیز گمشده رو پیدا کنم ...

اگه این احساس هنوز قدرتی داره٬ اگه عشق من هنوز اصالتی داره٬ اگه کلمه عین اعجازه٬ این وبلاگ بالاخره حرفای منو به گوش فرشید میرسونه ... حرفهایی که با ۱۳ سال تاخیر بالاخره میخوان خودشون رو از قید و بند ذهن آزاد کنند و بشینند روی صفحه این وبلاگ ...

جایی که بالاخره به اونها فرصت بیان شدن داده میشه ...

من اومدم فرشید ... نمیدونم الان کجایی ... اما من برگشتم شیراز ... سه چهار سالی میشه ... توی این مدت آدمای کوچه مون خیلی عوض شدن و هیچ کس دیگه برای من آشنا نیست ... بین اونهمه آشنای قدیمی که دیگه نیستند جای خالی تو از همه بیشتر به چشم میاد ...

اما یه چیزی میگه که تو بالاخره بازم قدم روی چشمای این کوچه میذاری ... یا شاید الانشم هنوز میای به اون کوچه ... کوچه قدیمی مون ... بهاران ۱۶ ... اما من نمی بینمت ... اما امید دیدنت هنوز هست ... و این خوبه ... خیلی خوبه ...

اولین سلام منو از این صفحه مجازی بپذیر صمیمی قدیمی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط چشم به راه از شیراز  |